برای آنان که دل شکستن را بهتر از دوست داشتن آموخته اند ...
هر وقت گفتی جدایی بند بند تنم لرزید .
هر وقت گفتی فاصله مردمک چشمانم منزلگه تصویر جاده ای مه آلود شد.
با مسافری تنها که کوله بار خود را به دوش می کشید ،
راز هم می گریخت واز روی ترحم نگاهی به پشت سر نمی انداخت .
دل هر چه داشت نثار چشمان تو کرد ،اما دل تو غریبه را پرستید .
رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار همخانه کرد .
منتظر شدم ، منتظر لحظه ی دیگر در کنار تو ماندن ، اما انتظار پوسید.
گفتم حالا که میروی لااقل یک آرزو برایم بگذار، آرزوی تو خالی،
برای دل خوشی ام و تو گفتی:
در آرزوی آمدنم بمیر ...
دستانت را بوسیدم و خدا را شکر کردم از اینکه سر انجام فهمیدی بی تو خواهم مرد
هر زمان تنها شدم از شعر ياري ساختم
همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم
عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان
در مسير کهکشانها جويباري ساختم

توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون
خيس شده پرهاي نازش ديگه بالهاش نداره جون
پس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
يه دلش پر اضطرابه يه دلش پر از اميده
توي آسمون آبي اون هنوز جفتي نديده
دلشو زده به دريا بره دنبالش به هر جا
اما افسوس يه شكارچي نشسته پشت درختها
تا بلند ميشه از ايوون ميريزه روي زمين خون
تا ميريزه رو زمين خون ميشينه جفتش رو ايوون

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند
می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند
غمهایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار.
من اکنون صاحب دشتی قاصدکم .
اما مگر تو نمی دونستی قاصدک های خیس از اشک می میرند .

ای همه غمگین
اگه تنها شدی من با توام
خسته دل از هر کسی و هر جا شدی من با توام
گر به کنج بی کسی آمیخته ای با درد خویش
دل نگران از مردم دنیا شدی من با توام
منتظر موندم به راهت تا هميشه
چشم به راهت مونده بودم پشت شيشه
انتظارت تلخه مثل مردن دل
مثل عشقي خواب و غا فل
واي اگه فردا بياد باز تو نيايي باز تو نيايي
واي مي خوام داد بزنم از اين جدايي از اين جدايي
واي ديگه مردم ديگه مردم چقدر تو بي وفايي
مگه من با تو بد كردم خدايي
مگه من با تو بد كردم خدايي
هر چي مي خواي بگي بگو
اما نگو دوست ندارم
هر كار مي خواي بكن ولي
بگو نمي ري از كنارم
تورو خدا مثل غريبه ها دلمرو حي نرنجون
تورو خدا دشمناموبه روي من اينقدر نخندون
به خدا من مميرم از اين جدايي
به خدا من مميرم اگه نيايي
اگه فردا بيادوباز تو نيايي
صداي کشيده شدن تيغ روي پوستم همه فضاي اتاق را پر کرده است،
دستانم مي لرزند و تيغ هي سُر ميخورد از لاي انگشتانم،
کاش کسي اين تيغ را مي گرفت و مي کشيد روي رگم، پوستم، تنم، روحم ! اما...
خون تمام حجم دستم را پر کرده است،
از صداي قاطي شدن خون و تيغ در دلم آشوبي به پا مي شود بي نهايت،
و من باز هم تشنه شنيدن، ديدن و لمس کردن هستم .

امروز باز هم پستچي پير محله مان نيامد
يا بايد خانه مان را عوض کنم
يا پستچي را
تو که هر روز برايم نامه مي نويسي
مگه نه؟
زندگي دفتري از خاطره هاست
يک نفر در دل شب و يک نفر در دل خاک
يک نفر همسفر خوشبختي و يک نفر همسفر سختيهاست
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند
طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...
يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ٬ اما آیا
باز می گردی؟؟؟
چه تمنای محالی
خنده ام می گیرد . . .
جدایی تا نباشد
دوست قدر دوست کی داند
شکسته استخوان داند
قدر مومیایی را
محبت بیر بلا شی دورگرفتاراولمیان بیلمز
زمستان چکمین بلبل بهارین قدرینی بیلمز
ساغ یاشا و سلامت یاشا
من امشب کوه را پیش رو دارم
و برعزم بلندم سکوت سایه های انتظارت
میخکوبم می کند بر جا
ومن هر لحظه با دستم پناه سایه دارکوچکی مي سازم
انگار تو را می بینمت کزدور...
می آیی
تنها کسی که قلبتو پس نمی داد
برای دوست داشتن تو فرصت رواز دست نمی داد
اینو بدون اون غریبه من بودم
توقعم زیاد بود برای تو کم بودم
به رسم بی وفایی دل به نگام نبستی
به خاطرغرورت زدی منو شکستی
دلم داره می سوزه از این همه دورویی
قند تو دلت آب می شه چقدر بی چشم و رویی
اینوبدون برای من دنیا به اخر رسیده
دل غریب وبی کسم از عشق تو خیر ندیده
خدا کنه که نفرینم دامنت و بگیره
با هم برابر می شیم وقتی دلت بمیره
برو هواتو ندارم برام یه خط قرمزی
حتی دیگه نمی خوامت برای من بی ارزشی
.... تو بگو سرد هوا منم مي شم خورشيد تو ....
.... تو بگو که نا اميدي منم مي شم اميد تو ....
.... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگيا ....
.... مشکي مي شم مظهر يه رنگي،واسه تو ....
.... تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون ....
.... به خدا التماس ميکنم گريه کنه براي تو....
کاش بودي تا دلم تنها نبود ... تا اسير غصه ي فردا نبود ...
کاش بودي تا براي قلب من ، زندگي اين گونه بي معنا نبود ...
کاش بودي تا لبان سرد من ، بي خبر از موج و از دريا نبود ...
کاش بودي تا فقط باور کني ، بعد تو اين زندگي زيبا نبود
من از قبيله ي ليلي تو از قبيله ي مجنون
تو از سپيد و نوري من از شقايق پر خون
داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیارن که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تومی رفتم تنها، تنها
و صبوری مرا کوه تحسین می کرد
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
به موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم به رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون به مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوست داري
وقتي نا اميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي
وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي رو كه منتظر شنيدن صداي توست
به دل ياد ندادم نشكنه؟
اما يادش دادم اگر شكست لبه تيزش قلب كسي رو زخمي نكنه .
تو از فصل غربت آمدی
و من از فصل تنهایی
چه صادقانه باور کردی
و با نگاهت چشیدی طعم حسرتم را
چقدر ساده قسم می خوری که می مانی
هستی!
نگاهم را می شکنی وقتی بودنت را نمی بینم
می فهمم قسمتم را
تنهایی من :پنجره حسرت
چه آسان بر نگاهت دل سپردم
به یک باره دلم را گم نمودم
میان حرفهای پوچ مردم
تو را هر لحظه در قلبم سپردم
چه آسان تو مرا از یاد بردی
نگاهم را پر از اندوه کردی
به زیر سایه عشقت نشستم
اما تو عاقبت انکار کردی
چه بی خود من تلاشی پوچ کردم
زمین قلب خود را کهنه کردم
چه بی خود دل سپردم به نگاهت
ندانستم که بی خود پل شکستم
تمام آرزوهای دلم را
به یک باره به دست باد دادم
قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلی بو نکنم
جز به تو وبه خوبيات به هيچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از اين
اسم تو رو داد می زنم تا دمدمای آخرين
قطه به قطره خون مو يک جا به نامت ميکنم
دلخوشی های دنيارو خودم به کامت می کنم
می برمت يه جای دور می شم برات سنگ صبور
برات يه کلبه می سازم پر از يه رنگی پر نور
روح ودل وجون وتنم نذر نگاهت می کنم
دنياهارو فدای اون چهره ماهت می کنم